تبليغاتX
در شعاع نگاه دوست ذوب باید شد

در شعاع نگاه دوست ذوب باید شد

یا حسین

آیا اندیشه‌ی غرب برای انسان ارزش نقش‌آفرینی قائل است و در اندیشه‌ی اسلامی منتظرند تا یک نفر دیگر بیا

آیا اندیشه‌ی غرب برای انسان ارزش نقش‌آفرینی قائل است و در اندیشه‌ی اسلامی منتظرند تا یک نفر دیگر بیاید و امور را اصلاح نماید؟

اخیراً این شایعه با جمله‌بندی‌های متفاوت در بسیاری از سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که دیگر هویت مشخص شده‌ای دارند، بسیار مطرح شده است و همان‌طور که مشهود است، منظور از طرح آن، نه انسان در اندیشه‌ی غرب است و نه انسان در فرهنگ اسلام – که هر دو یک بحث سنگین و قابل طرح و مقایسه      می‌باشد – بلکه منظور تخطئه‌ی اندیشه مهدویت و انتظار در اسلام و به ویژه تشیع است.

 اما نکته‌ی مهم اینجاست که هر دو وجه و فرض صورت مسئله به غلط طرح شده است و این روش دیرینه‌ی ضد تبلیغ است که اصل صورت مسئله را علیه اسلام غلط طرح کندد و سپس راجع به آن صورت غلط، شبهه‌پراکنی کرده و یا به مجادله بپردازند.

 اگر شخصی اندک مطالعه‌ای در زمینه‌ی انسان‌شناسی در فلسفه‌ی غرب و نیز اسلام داشته باشد، به سرعت متوجه می‌شود که نه در اندیشه و مکتب غرب [اعم از تئوری یا عمل] برای انسان و نقش‌آٰفرینی او در تحصیل کمال فردی و اجتماعی ارزش و وقعی قائلند و نه در اسلام اجازه می‌دهند که کسی منتظر بماند تا دیگری بیاید و امور را اصلاح نماید.

 الف – در اندیشه غرب و به ویژه فلسفه‌های جدید به نام پست مدرنیسم یا پسا پست مدرنیسم، با انشاهای زیبا، لفاظی و فریب، اما به وضوح مطرح شده است که «انسان» طبقه‌بندی درجاتی یک تا سه دارد و انسان‌های درجه‌های پایین‌تر باید در راه منافع درجات بالاتر (انسان درجه یک،‌ که همان ثروتمند امریکایی یا صهیونیسم است)، باید قربانی گردد. در فلسفه‌ی نوین غرب،‌ عقلانیت به طور کل تعطیل شده و برای توجیه «مفاهیم کلی» نفی شده و در نهایت حق با «قدرت و سلطه» است. در این اندیشه از انسان به عنوان «انسان گرگ انسان» یاد می‌شود و نهایت آن که تعریف انسان، قدرت و اختیار، شخصیت، هویت، ساختار فکری و کارآیی بدنی او، متناسب با هماهنگ بودنش با نظام سلطه تعریف می‌گردد که اگر بخواهد از آن خارج شود، دیگر تعریفی ندارد و آنارشیست، فاشیست و تروریست می‌گردد. (رجوع به تعاریف انسان در نظریات فوکو، بودریار، هابر ماس، مکتب فرانکفورت و ...). و البته در عمل نیز [به ویژه در این دو سه سال اخیر] رفتار قدرت و سلطه‌ی غرب نسبت به انسان را در تمام جهان و به ویژه هم‌وطنان خودشان شاهدیم و هیچ جای انکار یا توجیهی ندارد.

 ب – در فرهنگ و اندیشه اسلامی، پس از خداوند متعال، موجودی ارزشمندتر از انسان وجود ندارد و هر چه هست برای رشد و تکامل انسان است. عقل و عقلانیت حجیت دارد و انسان‌ها نیز بر اساس ثروت و قدرت‌شان درجه‌بندی نمی‌گردند. مضاف بر این که کار، تلاش، کوشش، نقش‌آفرینی، شکستن ساختارهای باطل فکری و عملی - ایجاد ساختارهای حق بر اساس وحی و عقل و فطرت آدمی که منطبق بر یک دیگرند – از خود سازی گرفته تا دگرسازی و جامعه‌سازی - مبارزه و جهاد با جهل، ظلم، فلاکت و ذلت – برخورداری از بصیرت، علم و توان و ...،‌ همه به عنوان وظیفه و تکلیف مطرح است و نهایت آن که برای انسان هیچ دستآوردی در دنیا و آخرت وجود ندارد، مگر به اندازه‌ی کار و تلاشی که انجام می‌دهد. چنان چه می‌فرماید:

 «وَ أَن لَّيْسَ لِلْانسَانِ إِلَّا مَا سَعَى» ‏(النجم، 39)

  ترجمه: و اينكه انسان به جز كار و تلاشش سرمايه‏اى (دستاوردی) ندارد.

  و خداوند متعال نیز وعده داده است که پس از اعطای نعمت‌هایی چون وحی، عقل، اختیار، اراده و نیز توان و امکان شناخت، انتخاب و عمل، تقریر سرنوشت و چگونه زیستن را به خود انسان موهبت نموده و سرنوشت او را [از خوب به بد و یا از بد به خوب] تا وقتی خودش این تغییر را نخواهد و در راه آن تلاش نکند، تغییر نخواهد داد و فلسفه‌ی انتظار نیز همین است:

  «... إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِم‏» (ارعد، 11)

 ترجمه: ... يقيناً خدا سرنوشت هيچ قومى را تغيير نمى‌دهد، مگر اين كه آنان خويشتن را (به وسيله رفتارهاى نيك، يابد) تغيير دهند.

ناگفته نماند که فرهنگ سلطه در غرب نیز، انسان کامل دارد که در رأس هرم فراماسون قرار گرفته و از نظر‌ها غایب است تا وقت ظهور علنی‌اش برسد و تمامی تلاش‌های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، نظامی، امنیتی ... و به طور کلی استعماری و استثماری غرب نیز برای تحقق این منظور و ظهور و سلطه‌ی علنی منجی مطلوبش انجام می‌پذیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 17:42  توسط رضا محمدی اصل  | 

چرا در نظام جمهوری اسلامی ایران بی عدالتی و ظلم وجود دارد؟ چه شخص یا اشخاصی مسئولند؟ آیا صدر اسلام ن

  جمهوری اسلامی ایران، یک شیء خارجی یا شیمیایی نیست که به محض استفاده، اثر وضعی سریع بگذارد. رنگ نیست که اگر پاشیده شد،‌ آنی رنگ دیوار را تغییر دهد و یا آب نیست که اگر ریخته شد سریعاً مرطوب نماید، بلکه یک نظام حکومتی بر اساس اهداف تعیین شده‌ای است که باید با کار و تلاش محقق گردد.

 بی‌عدالتی، ظلم، فاصله‌های طبقاتی، عمیق‌تر شدن شکاف میان قشر مرفه، عامه‌ی مردم و قشر فقیر، شرایط اقتصادی، نظام مالی، رفاه، اشتغال، امنیت شغلی و ...، همه‌ی از مقوله‌های بسیار مهم و تأثیرگذاری است که علل پیدایش آن و راه‌کارهای مرتفع نمودن آن در تمامی جوامع و نظامات حکومتی جهان مورد تحقیق، بررسی و تدوین‌های بسیار علمی صورت می‌پذیرد. اما چون جمهوری اسلامی ایران برای امریکا، انگلیس و اسرائیل و به طور کل نظام سرمایه‌داری و استکبار ماسونی – صهیونیستی یک هدف است، سعی دارند همه‌ی مباحث را به صورت شعاری مطرح و سریع نتیجه‌گیری تبلیغاتی کنند. وگرنه اینها همه از مباحث مهمی است که باید مورد بحث و بررسی، علل‌شناسی، آسیب‌شناسی و ... قرار گیرد.

 در چگونگی شاکله‌ی عدالت اجتماعی و اقتصادی یک کشور، عوامل بسیاری از داخل و خارج تأثیرگذار هستند که کم و بیش همگان با محورهای اصلی آنها [مثل تولید ملی، بحران جهانی، تحریم، قدرت تولید، صادرات و ...] آشنا هستند، اما چون هدف سؤال چیز دیگری است، در این مختصر نیز به یک محور مهم دیگری به نام «مردم» اشاره می‌گردد.

 به ویژه در امور اجتماعی و اقتصادی، نوع حکومت هر چه باشد و رهبر آن یا سیستم رهبری کشور هر چه که باشد، «مردم» نقش اصلی را در تحقق اهداف و برنامه‌ها ایفا می‌نمایند.

 خداوند متعال در قرآن کریم تصریح می‌نماید که انبیا و رسولانش را ارسال فرمود تا «مردم» به تحقق «قسط» در خودشان و جامعه قیام کنند و پس آن اشاره به فواید صنعت،‌ تولید و ... می‌نماید. چرا که اگر «مردم» قیام به «قسط» نکنند، از نفت، طلا، آهن، کشاورزی، صنعت و ... به خودی خود کاری بر نمی‌آید، اگر چه رهبری با پیغمبر خدا باشد. قرار نیست که «رهبری» قسط و عدل را مثل یک شیء خارجی از آسمان بیاورد و بین مردم توزیع نماید.

 «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزيزٌ» (الحدید، 25)

 ترجمه: به يقين ما پيامبران خويش را با معجزات به رسالت فرستاديم و به همراه آنان كتاب و ميزان فرو فرستاديم تا «مردم» به دادگرى برخيزند و آهن پديد آورديم كه در آن صلابتى شديد و منافعى براى مردم هست، و تا آن كه خداوند معلوم بدارد كه چه كسانى در نهان او را و پيامبرانش را يارى مى‏رسانند. به راستى خداوند نيرومند عزّتمند است.

 از این رو تمامی اهداف، برنامه‌ها و راه‌کارها از سوی رهبری به مردم ابلاغ می‌گردد،‌ ولی علم، اطاعت، بصیرت، باور و عمل آنهاست که این اهداف را محقق می‌گرداند. لذا خداوند متعال مکرر به مردم دستور داد که با اطاعت از رهبری الهی، برای برقراری عدالت و قسط قیام کنند. و جاذبه‌هایی چون ثروت، به اصطلاح امروزی «آقازادگی» یا قوم و خویشی و سایر هواهای نفسانی سبب ظلم و بی‌عدالتی‌شان نگردد:

 «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقيراً فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً» (النساء، 135)‏

 ترجمه: هان اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! عمل به عدالت را بپا داريد- از روشن‏ترين مصاديق آن اين است كه- طبق رضاى خدا شهادت دهيد، هر چند كه به ضرر خودتان و يا پدر و مادرتان و خويشاوندانتان باشد، ثروت توانگر، و دلسوزى در حق فقير وادارتان نسازد به اينكه بر خلاف حق شهادت دهيد، چون خدا از تو، به آن دو مهربانتر است، پس هوا و هوس را پيروى مكنيد كه بيم آن هست از راه حق منحرف شويد و بدانيد كه اگر شهادت را تحريف كنيد و يا اصلاً شهادت ندهيد خدا بدانچه مى‏كنيد آگاه است‏.

 پس، اگر عده‌ای از مردم به ویژه «خواص» به فرامین الهی و اولی‌الامرشان، از نبی و رسول (ص) گرفته تا امامان (ع) و ولایت فقیه عمل نکردند، و عده‌ای دیگر «عوام» با بی‌بصیرتی عمل کردند، مشکلات و معضلات نه تنها حل و مرتفع نمی‌گردند، بلکه روزافزون نیز می‌شوند.

 فرض کنیم بر بخشی از آحاد جامعه، تنبلی مستولی گردد و بخواهند یک شبه پولدار شوند، بدیهی است که به سراغ «کار» نخواهند رفت. بلکه روی به دلالی، رشوه، نزول و ... می‌آورند. اگر کارمند بانک، کارمند بیمه، کارمند شهرداری، کارمند دادگستری، ‌مأمور انتظامی ... که همه‌ همین مردم هستند، به رشوه روی‌آورند و ارباب رجوع نیز مایل باشد با رشوه‌ی اندک یا کلان سریع‌تر به میل خود برسد – اگر چه ظلم به دیگران باشد، عدالت برقرار نخواهد شد. اگر مردم به خاطر منافع شخصی زودگذر و ظاهری،‌ حق و باطل را به هم درآمیزند، نسبت به دوست و دشمن بصیرت نداشته باشند، افراد نالایق را برگزینند، اگر در مسئولیت بزرگ یا کوچکی قرار گرفتند، فقط به فکر منافع خودشان باشند و ...، قسط و عدالت محقق نخواهد گردید.

 اگر کاسب کم فروشی یا احتکار کند، اگر جنس تقلبی تولید و توزیع نماید و مشتری نیز با حرص و طمع به بازار هجمه کند، و فرهنگ اصراف بر جامعه حاکم گردد، قسط و عدالتی به اجرا در نمی‌آید:

 «وَ يا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيالَ وَ الْميزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدينَ» (هود، 85)

 ترجمه: و اى مردم! پيمانه و وزن را با عدالت وفا كنيد و بر اشياء مردم عيب مگذاريد و از حق آنان نكاهيد و در زمين فساد مكنيد.

 البته در صدر اسلام نیز از این مسائل بسیار بود و خواص بی‌بصیرت و مردم عوام نیز بسیار بودند و مصائب بسیاری از ناحیه‌ی آنان متوجه نظام و جامعه‌ی اسلامی شد، هر چند که رهبرشان پیامبر یا امام معصوم (ع) بود.

 وقتی پیامبر اکرم (ص) دو نفر از خواص را به مأموریتی امر می‌کند، اما چون می‌دانستند در سفر آنها پیامبر (ص) رحلت می‌کنند و برای عقب نماندن از منافع نقض فرمان و بیعت‌شکنی کرده و باز می‌گردند – وقتی می‌فرماید قلم و کاغذ بیاورید تا بنویسم، اما عده‌ای از خواص می‌گویند که «تب دارد و هضیان می‌گوید»، وقتی با‌ آنان عهد بسته و بیعت می‌گیرد، اما بدن بی‌جانش روی زمین، آنها جلسه گرفته و بیعت‌شکنی کرده و ولایتی را که خدا تعیین کرده ساقط می‌کنند ...، وقتی علی (ع) نماینده و خلیفه‌ای تعیین می‌نماید و او بیت‌المال را بالا می‌کشد، وقتی فرماندهان و سایر نیروهایش فریب معاویه را خورده و در صفین دست از جنگ می‌کشند، وقتی اذهان عمومی با بی‌بصیرتی خود را اسیر موج هر شایعه‌ای می‌کند، وقتی فرماندهان نظامی امام حسن مجتبی (ع) و سایر نیروهایش خود را به زر و زور و تزویر معاویه‌ای می‌فروشند و ...، بدیهی است که در میان انبوه چند میلیونی مسلمانان اهل کعبه و قرآن و نماز، یکصد و ده یا بیست نفر بیشتر برای دفاع از امام باقی نمی‌مانند و در حالی که امام را سر می‌برند، ده‌ها هزار نفر مشغول طواف کعبه و خرید سوغات و ... می‌شوند.

نظام ما نیز مستثنی از این قواعد حتمی نیست و اگر توانسته به رغم تمامی دشمنی‌ها و فشارها و توطئه‌های سخت داخلی و خارجی، نه تنها باقی بماند، بلکه این همه رشد نیز داشته باشد، به خاطر هوشیاری و استقامت قشر عظیم «مردم» بوده است. لذا باید باور کنیم که قسط، عدل، رفاه و ... مانند یک صاعقه از آسمان فرود نمی‌آید، بلکه ایمان، عمل صالح، تلاش و نقش‌آفرینی «مردم» در اطاعت از «رهبری» شرط تحقق است. و البته چنان چه در ابتدا بیان گردید، شرایط و مباحث بسیاری دیگری، چون امکان تولید، جبران کاستی‌ها و عقب‌افتادگی‌ها، بروز و ظهور نیازهای جدید، شرایط اقتصادی جهان، بحران‌های مالی جهان ... و نیز مسائل سیاسی داخلی و خارجی چون تحریم یا ... نیز اثر گذار می‌باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 14:16  توسط رضا محمدی اصل  | 

به دنبال نامه‌های سروش, نوری زاد و اکنون اعلایی، موضوع «چرا نمی شود انتقاد کرد» بسیار مطرح و شایع شد

در دهه اول انقلاب و به ویژه سال‌های جنگ - که البته مردم مثل امروز حساسیت‌های بسیار مناسبی نسبت به شرایط  داشتند و همان حساسیت‌ها نیز سبب خنثی سازی بسیاری از توطئه‌های داخلی و خارجی گردید – ضد انقلاب نیز تاکتیک‌های خاصی برای فضاسازی به کار می‌برد که جمله آنها بدین شکل بود که برخی از رانندگان تاکسی، خطی، یا کسبه‌هایی که مردم با آنها ارتباط مقطعی و زودگذری داشتند را به کار می‌گرفتند. آنها به محض سوار کردن مسافر شروع می‌کردند به شایعه سازی، دروغ، تهمت، افترا و جوسازی‌های بسیار عجیب، مخوف و موهن. اما همین که به مقصد نزدیک می شدند، سکانس دوم را به اجرا در می‌آوردند که «خفقان است و هیچ کس نمی‌تواند حرفی بزند، به ویژه علیه امام خمینی‌(ره)، اگر حرف بزنیم سرمان بالای دار می‌رود، حتی انتقاد هم نمی‌شود کرد و گرنه چنین و چنان می‌شود، زمان شاه هم همین طور بود ...» و حال آن که نزدیک به یک ساعت هر چه دلشان خواسته بود به اسلام، امام، انقلاب، رزمنده ها، علما و مردم معتقد گفته بودند و کسی هم کاری نداشت. و البته بعد از انجام جوسازی، فضاسازی و شبیه سازی، محور همان حرف‌ها را برخی از چهره های منحرف بیان می کردند تا فراگیر و تثبیت گردد.

 

اکنون جایگاه و نقش آفرینی امثال سروش، نوروی زاد و اعلایی، همان جایگاه و نقش آفرینی آن دسته از رانندگان تاکسی و خطی است که با توجه به سابقه‌‌ی کار مشابه در زمان شاه و همکاری با ساواک، به کار گرفته شده بودند و فقط با توجه به پیشرفت تکنولوژی و امکاناتی چون اینترنت و سایر رسانه‌ها، تاکسی و خطی جایش را به وب سایت، وبلاگ، ایمیل، صفحه در فیس بوک و ... داده است. هر چه دلشان می خواهد می گویند و سپس اضافه می‌کنند که نمی‌شود چیزی گفت یا انتقاد کرد! آن آقا 20 تا نامه نوشته و هر چه دلش خواسته گفته و اساساً ناراحت است که چرا کسی کاری با او ندارد و وقعی نمی دهد، باز هم می گوید که نمی شود حرف زد و نمی شود انتقاد کرد(؟!)

 

اما در خصوص بحثی منطقی در مقوله ی «انتقاد»، لازم است به نکات ذیل توجه شود:

 

الف –همین که می‌گویند «نمی شود انتقاد کرد و یا نمی شود از رهبری انتقاد کرد»، خودش یک انتقاد است که به راحتی مطرح می‌کنند. و البته نه تنها وارد نیست، بلکه دروغ، تهمت و جوسازی نیز هست.

 

  ب – هر کلمه و واژه‌ای، معنا و مفهوم خود را دارد و فرق است بین مفاهیم واژه‌هایی چون: انتقاد، عناد، لجاج، جوّسازی، دروغ، تهمت، شایعه، تخریب، جنگ روانی ... . و مردم نیز به خوبی این تفاوت‌ها را از روش بیان و لحن کلام و شخصیت گوینده می‌فهمند و آنان که انتظار دارند مردم نفهمند، طبق معمول اهانت به شعور مردم می‌کنند. لذا دلیلی ندارد که اگر آنها به روش امریکایی‌ها و صهیونیست‌ها سعی در القای معانی تحریف شده کردند، دیگران نیز بپذیرند. مثل آن که نام دیکتاتوری خود را «دموکراسی»، پایمال کردن ابتدایی‌ترین حق حیات ملت‌ها را «حقوق بشر»، لشکرکشی به سرزمین‌های دیگران و غارت ثروت‌هایشان را «جنگ پیشگیرانه» و قتل عام مردم و نسل کشی مسلمانان را «مبارزه با تروریسم» گذاشته‌اند. اگر قرار بود ملت ما مغلوب و اسیر چنین حقه‌ها و ترفندهای رسوا شده‌ای گردند، این نظام با این شیاطین داخلی و خارجی و آن چه که بر این ملت در جنگ‌های سخت و نرم تحمیل کردند، 33 سال دوام نمی‌آورد.

 

  ج – هدف از «انتقاد» نیز یکی از محورها و اصولی است که «انتقاد سالم» که جهت رشد بیشتر صورت می پذیرد را با «انتقاد ناسالم» که جهت تخریب صورت می‌پذیرد و دیگر به آن انتقاد اطلاق نمی‌گردد، جدا می‌نماید. حتی گاه به فرموده‌ی امیرالمؤمنین علیه السلام «کلمة الحق یُراد به الباطل» صورت می‌پذیرد. یعنی ممکن است که انتقادش به جا باشد، اما هدفش از طرح آن ایجاد یک فتنه در جهت تحقق اهداف معین دشمن باشد. در اینجا نیز واژه «انتقاد» فقط یک ماسک پوشش دهنده به منظور لو نرفتن و موجه جلوه دادن است و کسی این به اصطلاح انتقاد را از او نمی‌پذیرد.

 د– شخصیت و جایگاه «انتقاد کننده» نزد دوست و دشمن نیز از محورها و شاخص‌های مهم و تعیین کننده است. به عنوان مثال اگر قرار باشد بحثی علمی و انتقادی در خصوص نقاط ضعف ساختار حکومتی، شرایط اقتصادی و ... بنماییم، بسیار مهم است که انتقاد کننده کیست و چه موضع و جایگاهی نزد ما و نزد دشمن ما دارد؟ آیا خودی است و صلاح و خیر مملکت و ملت را می‌خواهد؟ یا مثلاً امریکا، انگلیس، اسرائیل یا از نوکران و اذناب داخلی آنها است؟ بدیهی است که اذهان عمومی قرار گرفتن امثال اوباما، کامرون، مرکل، سارکوزی و نتانیاهو را در موضع «انتقاد» از کشور و ملت ایران را نمی‌پذیرد، چه رسد به نوکران ارزان یا ستون پنجم یا بوق تبلیغاتی آنها را.

 

  ھ – علم، دانش، تخصص، بصیرت و اخلاص «انتقاد کننده» نیز شاخص و شرط بسیار مهم و قابل ملاحظه‌ای است.

 

از قدیم گفته‌اند و درست هم گفته‌اند: «کسی که از خود چیزی برای مطرح شدن ندارد، یا به یک بزرگی می‌چسبد و یا به یک بزرگی حمله می/ کند تا به واسطه‌ی او مطرح و معروف گردد».

 

حالا قضیه همین است. نه علم و دانشی و تخصصی دارند و نه فعالیت چشمگیری داشته و دارند و نه [اگر خیانت نکرده باشند] خدمتی به این کشور و مردم کرده‌اند. عرضه‌ی به راه انداختن یک کاسبی سالم هم ندارند، طمع و توقع و تکبرشان نیز بسیار بالاست، خوب حالا چه کنند؟! بدیهی است که ارزان‌ترین، کم زحمت‌ترین، کم هزینه‌ترین و سریع‌ترین راه، وصل شدن به یک بزرگ (اگر چه قدرت شیطانی) و حمله کردن به یک بزرگ دیگر در نقطه‌ی مقابل است. چه کاری راحت‌تر از این است که فرد تنبلی سر سفره‌ی معاویه ملعون بنشیند و به حضرت علی علیه السلام بد و بی‌راه بگوید؟! خوب این هم یک راه ارتزاق است. اما آیا مردم باید با اهمیت دادن به حرف‌های چنین شخصیتی، تاوان این جهالت، تنبلی و خودزنی ذلت بار او را بدهند؟!

و – بدیهی است که در مملکت ملتی در حال رشد، انتقاد بسیار است. اصلاً همین که امثال سروش، نوری‌زاد و اعلایی می‌توانند در همین مملکت رشد کنند، سال‌ها ظاهرسازی کنند و بعد در موقعیت مناسب واقعیت خود را بیرون بریزند، یک انتقاد بزرگ است. همین که معاون رئیس جمهور (هاشمی و خاتمی) و وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی این مملکت (مهاجرانی) انگلیسی از آب در می‌آید، جای انتقاد است. همین که با انگلیس به طور کلی قطع ارتباط نمی‌شود و ستون پنجم بازداشت و یا تبعید به لندن نمی‌شوند، جای انتقاد است ... و هزاران انتقاد دیگر از همین دست. اصلاً مگر این آقایان به اصطلاح منتقد، سنگ دموکراسی غرب را به سینه نمی‌زنند و آمریکا و اروپا بت آنها نیست؟ پس چطور است که ما نیز از لیبرال دموکراسی یاد بگیریم و مانند امریکا مصوب کنیم که هر مخالفی «تروریست» است و به خود اجازه دهیم که در هر کجای دنیا او را یافتیم برباییم و یا بکشیم؟ لذا این که رأفت و رحمت حکومت اسلامی آن قدر زیادی است که موجب پر رویی ضد انقلاب و ضد مردم شده، جای انتقاد دارد. منتهی اینها انتقاد سازنده است،‌ ممکن است پاسخ مناسبی هم داشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 14:14  توسط رضا محمدی اصل  | 

منطق حکم می‌کند که اگر قرآن کلام خداست، پس جامعه باید به سوی تغییر زبان و جایگزینی زبان عربی پیش رود

در این که قرآن کریم «کلام‌ الله» است و دلنشین‌ترین و فصیح‌ترین کلام‌ها می‌باشد، شکی نیست و این باور نه تنها اعتقاد مسلمانان است، بلکه خود قرآن نیز بر آن تصریح دارد و دیگران را نیز به تحدی می‌خواند که اگر می‌توانید حتی یک سوره مانند آن بیاورید و اغلب دانشمندان، حکما، فلاسفه و ادیبان نیز به این واقعیت اذعان دارند.

اما، دقت نمایید که «کلام الله»، یعنی: این سخن، سخن خداوند است، نه این که زبان خداوند «عربی» است! خداوند متعال کتب دیگری چون: زبور – تورات و انجیل را هم نازل نموده است که زبانشان عربی نبوده و بلکه عبری و یا ... می‌باشد. همه‌ی آن کتب و هر چه به صورت «وحی» نازل شده است، «کلام الله» یعنی سخن خداوند است و حتماً کامل و فصیح است، نه این زبان خدا عربی، عبری یا ... بوده است.

بدیهی است که فصاحت، بلاغت، زیبایی، کمال و تمامیت کلام خدا در نزول وحی به زبان عبری همان اندازه است که در نزول قرآن به زبان عربی می‌باشد. چون صاحب کلام و گوینده: کمال مطلق و خالق حکیم مخلوقات و زبان‌های متفاوتشان می‌باشد و او سبحان است و هیچ نقصی به او راه ندارد. این حکم منطق است، نه تغییر گویش ملل‌ها.

البته میان زبان‌ها و کمالاتشان نسبت به یک دیگر تفاوت‌هایی است که ادبا خود بدان معترفند و همگان اذعان دارند که نه تنها ترجمه‌ی کلام وحی به کلام انسان (حتی عربی به عربی) کامل نیست، بلکه ترجمه‌ی هیچ زبانی به زبان دیگر نمی‌تواند به طور کامل بیان‌گر همان مفاهیم و مقاصد باشد. و این معنا اختصاص به قرآن کریم یا زبان عربی ندارد. بلکه همه‌ی زبان‌ها را در بر می‌گیرد. منتهی «کلام» هر چه کامل‌تر باشد، در مقام ترجمه نیز بیشتر تنزل می‌یابد. چنان چه ترجمه‌ی شعر فارسی سعدی، فردوسی و حافظ نیز چنین است و ترجمه و تفسیر متون عمیق و سنگین نویسندگانی چون شکسپیر، ویکتور هوگو، تولستوی و ... نیز به همان زبان خودشان یا زبان‌های دیگر بسیار مشکل است و حتماً انطباق کامل با مفاهیم و مقاصد زبان گوینده پیدا نمی‌کند، چه رسد به کلام و گفتار حق تعالی در کلام وحی. خواه به عربی باشد یا زبان دیگر.

البته که اگر کسی بخواهد به اصل متن مراجعه کند و بیش از پیش و تخصصی‌تر از مفاهیم و مقاصد آن آگاه شود، [نه تنها بهتر است]‌، بلکه باید زبان اصلی گوینده و نویسنده را بداند، اما هیچ دلیل منطقی یا ... وجود ندارد که او باید زبان گویشی خود را تغییر دهند و مردم یک کشور یا یک قبیله اگر اعتقادی به کتاب آسمانی دارند، باید به آن زبان سخن بگویند! مثل آن که «گوته» شاعر و نویسنده‌ی آلمانی برای درک بیشتر اشعار حافظ، اقدام به فراگیری زبان فارسی نمود. اما گویش خود را از آلمانی به فارسی تغییر نداد. مگر امروز مردم آمریکا و اروپا که به انجیل یا تورات معتقد هستند، زبان‌های فرانسه، انگلیسی، آلمانی، ایتالیایی و ... را از میان برداشته و به «عبری» سخن می‌گویند؟! خیر. بلکه اگر متون اصلی یا قدیمی‌تری از تورات و انجیل در اختیار داشته باشند و بخواهند به صورت تخصصی آن را مورد مطالعه و پژوهش قرار دهند، باید عبری هم یاد بگیرند. نه این که حتماً زبان ملی خود را تغییر دهند!

این معنا نیز فقط به قرآن کریم  یا سایر کتب آسمانی اختصاص ندارد. امروزه هر کس بخواهد با فلسفه‌ی غرب آشنا شود، باید به زبان‌هایی چون فرانسه و بیشتر از آن آلمانی مسلط شود که بتواند به متون اصلی و با زبان اصلی مراجعه نماید، اما دلیلی ندارد که همگان گویش خود را تغییر دهند.

قرآن کریم نیز از این قاعده مستثنی نیست. هر کس می‌خواهد قرآن را بهتر و بهتر بفهمد، بهتر آن است که با ادبیات عربی آشنا گردد. اما آیا هر عرب زبانی قرآن را می‌فهمد؟! آیا نه این است که امروزه عرب‌زبانان کمتر از جوامع دیگر با مفاهیم قرآنی آشنایی دارند؟ در هر حال قرآن (یا هر کلام وحی‌ای) باید به زبانی نازل گردد و منطق حکم می‌کند که این زبان منطبق با زبان رسول آن باشد نه آن که با یک زبان خارجی بر پیامبری با زبان دیگر نازل گردد.

اما، ضرورت یاد گرفتن زبان عربی نیز دلیلی بر ضرورت تغییر زبان ملی و گویش فارسی نیست. مضاف بر این که باید دقت شود، آن خداوند حکیمی که فرموده است قرآن را برای هدایت بشر در همه‌ی اعصار و مناطق نازل کرده‌ام و در آن هر دستور لازمی را بیان نموده‌ام، اگر ضرورتی داشت، خود می‌فرمود: که همگان زبان اصلی خود را کنار بگذارید و به زبان عربی تکلم کنید! و حال آن که نه تنها چنین نفرموده است، بلکه می‌فرماید: قبایل مختلف [که طبعاً زبان‌ها و گویش‌های متفاوتی دارند] را برای شناخت و معرفت بیشتر قرار داده‌ام و ملاک برتری را نیز تقوا می‌دانم، نه برتری نژاد، رنگ، پوست، زبان و ...، اگر چه عربی باشد:

«يَأَيهَُّا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكمُ مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثىَ‏ وَ جَعَلْنَاكمُ‏ْ شُعُوبًا وَ قَبَائلَ لِتَعَارَفُواْ  إِنَّ أَكْرَمَكمُ‏ْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَئكُمْ  إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ» (الحجرات - 13)

ترجمه: اى مردم (همه‌ی انسان‌ها)! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد (اينها ملاك امتياز نيست،) گرامى‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست خداوند دانا و آگاه است!

پس، اولاً که قرآن کریم، بیان و کلام خداوند است، یعنی از ناحیه‌ی او به زبان عربی نازل شده است. نه این که زبان خدا عربی باشد! خدا که مخلوق نیست تا مقید و محدود به زبانی باشد. ثانیاً اگر چه علم بیشتر به مفاهیم قرآنی مستلزم یاد گیری زبان قرآن [عربی] است، اما هیچ ضرورتی وجود ندارد که گویش ملیت‌ها تغییر یافته و همگان زبان ملی خود را کنار گذاشته و به عربی صحبت کنند.

پس، نتیجه می‌گیریم که نه تنها ما چیزی به عنوان «دروغ مقدس» نداریم و این واژه‌ها و اصطلاحات اسرائیلیاتی است که به تحریف وارد فرهنگ‌های انجیلی و توراتی شده است، بلکه به هیچ وجه علاقه‌ی ما به زبان ملی یا مادری خودمان «فارسی» یا هر زبان دیگری که مسلمانان در کشورشان به آن تکلم می‌کنند، کاذب نیست و ادعای این علاقه نیز دروغ نیست، چه رسد به این که دروغ مقدس باشد!

به نکته‌ی دیگری نیز اشاره می‌گردد که شاید مهم‌تر از همه‌ی مطالب فوق که از باب پاسخ ارائه شد باشد، و آن هدف از این گونه شبهات است! هدف از القای این شبهات، زده کردن و دلسرد کردن مسلمانان (به ویژه ایرانیان) از گرایش به اسلام و قرآن است. چرا که اولاً مسلمان فراگیری زبان عربی را برای خودش مشکل می‌بیند – ثانیاً گمان می‌کند که هیچ کس قرآن را اصلاً نمی‌فهمد مگر آن که عربی کامل بداند و ثالثاً اگر مسلمانی را مستلزم تغییر زبان گویشی بداند، عرق ملی او به زبان مادری‌اش سبب یک نوع مقاومت ناخودآگاه در مقابل قرآن و اسلام می‌گردد و در نتیجه دشمن در تحقق اهدفش [دور و بیزار کردن مردم از اسلام و قرآن] موفق می‌گردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 19:34  توسط رضا محمدی اصل  | 

چرا به امام رضا (ع) غریب می‌گویند، فقط به خاطر عزیمت به مرو؟ مگر در آنجا شناخته شده نبودند؟

معنای غربت، ناشناس بودن نیست، بلکه «تنها» و بی‌یار و یاور بودن است و چه بسا انسان در میان انبوهی از آشنایان نیز غریب می‌شود. مضافاً بر این که حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام به «مرو» عزیمت ننمودند، بلکه به صورت تبعید و به اجبار به مرو منتقل شدند.

 از عمده‌ترین دلایل لقب «غریب» برای امام رضا (ع) می‌توان به نکات ذیل اشاره نمود:

 الف – تغییر مکان جغرافیایی زندگی، نه تنها برای معصوم (ع) که حجت خدا در زمین و آسمان‌هاست، ناگوار و غربت نیست، بلکه در صورت ضرورت به عنوان یک استراتژی بدان عمل می‌گردید. چنان پیامبر اکرم (ص) برای تشکیل حکومت از زادگاه خود مکه به مدینه عزیمت نموده و پس از استقرار حکومت و فتح مکه نیز او خواستند که به شهرش برگردد، فرمود: «ما از جایی که برویم، دیگر بر نمی‌گردیم». یا امیرالمؤمنین (ع)، پس از اصرار مردم به پذیرش حاکمیت، از مدینه به کوفه هجرت نموده و آن شهر را مرکز حکومت قرار دادند. بردن امام رضا (ع) به سوی مرو نیز به خاطر فشار اذهان عمومی مردم ایران بود که حکومت را حق اهل بیت (ع) می‌دانستند و مأمون برای فریب اذهان عمومی چنین نمود. پس صرف جا به جایی مکانی غربت نیست، بلکه سلب اختیار از اتخاذ محل اقامت برای یک امام این تبعید غربت است. غربت این است که بسیاری از مردم طرفدار و حتی شیعیان خوشحال شدند که «الحمدلله» امام به مرکز حکومت رفتند و حتی نخواستند تأمل کنند که اگر او را برای حکومت می‌برند، پس چرا اجازه نمی‌دهند خانواده‌اش را به همراه ببرد؟! این یک اسارت بود، لذا ایشان وقت خروج به اهل خانه‌ی خود فرمودند: من می‌روم و شما برای من مجلس عزا برگزار کنید [یعنی به جای خوشحالی و راضی شدن بفهمید و بفهمانید که این سفر شهادت است]. پس «غربت» در این سفر اجباری بدین معنا است نه به خاطر نقل مکان از مدینه به مرو.

 ب – پدر ایشان، حضرت موسی‌ بن جعفر علیه السلام که سالیان درازی از عمر امامت خود را در زندان‌ها و تحت شکنجه‌ها گذراندند و عاقبت نیز در حبس و زیر شکنجه به شهادت رسیدند، نمایندگانی تحت عنوان «نماینده‌ی امام» در میان مردم داشتند که از سویی رابط بودند و از سوی دیگر وجوهات شرعیه را اخذ و در موارد امر امام مصرف می‌کردند. این نمایندگان پس از شهادت ایشان، به خاطر آن که وجوهات اخذ شده را تصاحب کنند، هیچ یک امامت علی بن موسی (ع) را نپذیرفتند، برخی گفتند: امام شهید نشده، برخی دیگر گفتند او همان امام زمان است و بر می‌گردد ... و شیعه‌ی هفت امامی نیز آنجا تأسیس گردید. و این خود نشانی دیگر بر غربت آن امام عزیز است.

ج – حتی عموها و عموزاده از ایشان نمی‌پذیرفتند که امام جواد (ع) فرزند ایشان است. خوب تأمل کنید که چه غربتی از این بالاتر است که بستگان نزدیک،‌ فرزندی اولاد انسان را نپذیرند؟! عاقبت گفتند: باید نسب‌شناس بیاوریم. امام (ع) قبول نکردند، چرا که فرمودند: حضرت رسول اکرم (ص) از نسبت دادن اولاد به تأیید نسب‌شناس منع کرده‌اند. اما آنها تنها شرط برای پذیرش را رأی نسب‌شناسان بیان داشتند و به امام نیز گفتند: چون ممکن است هیبت شما نسب‌شناسان را تحت تأثیر قرار دهد، نباید در جمع ما باشی. بلکه باید مثل یک کشاورز ساده، با لباس مندرس و کلاه حصیری و ... در مزرعه مشغول کار و بیل زدن باشی. امام (ع) به خاطر ضرورت شناساندن امام بعد از خود،‌ مجبور به پذیرش شدند. نسب‌شناسان آمدند و این بستگان نزدیک امام جواد (ع) را آوردند و به آنها گفتند: شما بگویید این فرزند کدام یک از ماست؟ آنها نیز پاسخ دادند: هیچ کدام. وقت خروج چشم‌شان به امام در مزرعه افتاد و گفتند: به یقین فرزند آن کشاورزی است که روی زمین کار می‌کند و دلایل خود را نیز بیان داشتند. سپس این عموها و عموزاده که نه امام می‌شناختند و نه حرمتی برای او قائل شده بودند، مجبور به پذیرش و عذرخواهی شدند. و این هم خود غربتی بزرگ بود.

 د- شایعه‌پراکنی‌های مأمون و دروغ‌پردازی به نام امام (ع) از دیگر دلایل غربت آن حضرت بود و دیگر آن که تا مرگ مأمون (لعن الله علیه) که ده سال پس از شهادت امام (ع) واقع شد، هیچ کس حق نداشت بگوید که ایشان به شهادت رسیده‌اند و باید می‌گفتند که به مرگ طبیعی از دنیا رفته‌اند.

 و - غربت بالاتر، نشناختن تعریف امام، حق امام، جایگاه امام و منزلت امام، حتی در میان شیعانش می‌باشد که شامل همه‌ی معصومین (ع) می‌گردد. چنان چه در زیارت عاشورا، ابتدا کسانی که «مقام و رتبه» امام را نشناختند مورد لعن (دوری از رحمت الهی) شناخته می‌شوند و در انتها به کسانی که به جنگ با امام پرداختند اشاره می‌گردد.

«و لعن الله امة دفعتکم عن مقامکم، و ازالتکم عن مراتبکم الّتی رتبکم الله فیها، و لعن الله امة قتلتکم».

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 19:33  توسط رضا محمدی اصل  |